مسلماً ایجاد پنجاه هزار مقاله فارسی با بضاعت اندکی که ویکی پدیای فارسی از لحاظ تعداد کاربر فعال داره کار بزرگیه ولی افسوس که هنوز…

- وقتی تو دانشگاه از مشارکت برای ویکی نویسی صحبت میکنی، بقیه مثل احمق ها نگاهت میکنند و با لحن تمسخر آمیزی بهت میگن: داداش ما وقت اضافی برای [وبلاگ نویسی]!!! نداریم.

- از 107379 کاربر فارسی زبون تنها 1107 تاشون فعّال هستند.

- و افسوس از اینکه ترک ها با 118418 مقاله و عرب ها با 80116 مقاله خیلی جلوتر از ما فارسی (زبون) ها هستند. [اینجا رو ببینید]

پ.ن : اگر حالش رو داشتید، این رو هم بخونید. [پنجاه هزارگی به چه قیمتی؟!]

خیلی وقت بود دلم میخواست در رابطه با بحران اقتصادی آمریکا و خشتک و تنبان خودمان که دست کم با تمام ادّعاهایمان شدیدا متاثر از آن است مطلبی بنویسم، البته هنوز هم نمیدانم چرا وقتی سعی میکنم نرخ تورم را به خودم بفهمانم بحران اقتصادی آمریکا رو به چشمم می کشم (یا میکشند) و آنجایی که نوبت به سود دهی بازار سهام در ایران می رسد، رئیس سازمان بورس تاثیر پذیری اقتصاد ایران از بحران اقتصاد جهانی را بطور کل منکر می شود. و این روزها که نمیدانم رئیس جمهور مردمی تر است یا رئیس سازمان بورس! به هر حال امشب مطلب جالبی در رابطه با تز اقتصادی مارکس و تحلیل اون از نظام سرمایه داری تو سایت بی بی سی خوندم که فعلا پیش از هر چیزی ترجیح میدم اون رو عیناً نقل کنم.

کارل مارکس و بحران سرمایه‌داری

به دنبال اعلام ورشکستگی “لیمن برادرز”، یکی از بزرگترین بانک‌های ایالات متحده، روزنامه گاردین چاپ لندن نوشت که اگر کارل مارکس زنده بود از آشوب امروز در نظام سرمایه داری به ذوق می‌آمد، زیرا در بحرانی که سراسر نظام مالی جهان را فرا گرفته، برخی از نظریات خود را محقق می‌دید.

در آلمان فروش آثار کارل مارکس، به ویژه اثر کلیدی او “سرمایه‌‍” بالا رفته است. بنگاه انتشاراتی “کارل دیتس” در برلین خبر می‌دهد که از زمان آشکار شدن بحران فراگیر مالی جهانی، فروش آثار پیشوای کمونیسم سه برابر شده است.

در آلمان حتی رأس نظام مالی کشور، یعنی پر آشتاین‌بروک، وزیر دارایی، در گفتگویی با هفته نامه “اشپیگل”، اعتراف می‌کند: “مارکس خیلی اشتباه نمی‌کرد: یک سرمایه‌داری لگام‌گسسته، آن گونه که ما شاهدش بودیم، دست آخر خود را نیز می‌بلعد.”

اقتصاد مارکسی: دماسنج بحران

کارل مارکس بیش از هر متفکر دیگری در تاریخ علم اقتصاد درباره بحران در نظام سرمایه‌داری اندیشیده و قلم زده است. هسته مرکزی در اندیشه‌ پایه‌گذار سوسیالیسم علمی” در نقد نظام سرمایه‌داری آنست که بحران، همزاد این نظام است و سرانجام آن را به سوی زوال و نابودی می‌کشاند.

مارکس که در آرزوی برانداختن نظام موجود و برپا کردن نظمی تازه بود، تصمیم گرفت نظریات سیاسی خود را با داده‌های اقتصادی مستدل کند. او که پس از شکست انقلابات ۱۸۴۸ در رشته‌ای از کشورهای اروپایی، از سکونت در بیشتر کشورهای اروپای غربی منع شده بود، به ناچار از سال ۱۸۴۹ به لندن رفت و تا پایان عمر در این شهر زندگی کرد. در انگلستان او فرصت یافت که با دوری نسبی از فعالیت سیاسی، به مطالعه دقیق علم اقتصاد بپردازد. او هر روز به کتابخانه بریتیش میوزیوم” می‌رفت و تمام وقت به مطالعه متون، اسناد و مجلات اقتصادی می‌پرداخت و یادداشت برمی‌داشت.

پیش از نگارش کار بزرگ “سرمایه”، مارکس مجموعه بزرگی از یادداشت‌های خود را به عنوان “گروندریسه، یا کارپایه‌ نقد اقتصاد سیاسی” به رشته‌ تحریر در آورد، که مدتها پس از مرگش در سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ نخستین بار در اتحاد شوروی (سابق) چاپ شد. این اثر که به فارسی نیز ترجمه شده، شالوده کتاب سرمایه و به طور کلی سنگ‌بنای وجه اقتصادی مارکسیسم به شمار می‌رود.

نقد سرمایه‌داری کلاسیک

مارکس برای خود وظیفه‌ای سترگ در نظر گرفته بود: او قصد داشت در اثری یگانه، تمام ویژگی‌ها، جوانب، روابط و موازین نظام سرمایه‌داری را تحلیل و نقد کند. کتاب سرمایه جا به جا با داوری‌های هیجان‌آمیز و شعارهای تند و تیز سیاسی آمیخته است، با این حال اثری بسیار پرمغز و پیچیده است. اغلب پیروان مارکس نه متن مفصل اصلی، بلکه متن فشرده و ساده شده‌ آن را می‌خوانند، زیرا بیشتر به استنتاجات سیاسی آن نظر دارند.

از نظر بخش‌بندی و عرضه مطالب نیز سرمایه بیش از حد لزوم مغلق و پراطناب است، و از نظم و سیاقی روشن و سنجیده دور است. اما با وجود این کاستی‌ها، سرمایه” حتی برای کارشناسان مخالف مارکسیسم، اثری کلیدی در نقد نظام سرمایه‌داری کلاسیک، تحلیل ساختارها و تشریح مشکلات آن به شمار می‌رود.

کتاب سرمایه، علم بحران

جلد اول سرمایه تنها در هزار نسخه به سال ۱۸۶۷ در هامبورگ منتشر شد. (مارکس در سال ۱۸۸۳ درگذشت.) جلد دوم سرمایه در سال ۱۸۸۵ و جلد سوم آن در سال ۱۸۹۴ به همت دوست و یاور او فریدریش انگلس انتشار یافت.

بعدها از یادداشت‌های تکمیلی مارکس، کتابی به عنوان “تئوری‌های ارزش اضافی” تدوین شد، که گاه از آن به عنوان جلد چهارم سرمایه نام برده می‌شود. این اثر نیز به ساز‌وکار نظام سرمایه‌داری و نقد آن اختصاص دارد.

جلد اول کتاب سیر طولانی سرمایه را در طول تاریخ دنبال می‌کند: از نخستین وجوه مبادله، پیدایش و رواج پول تا بالاترین جلوه‌های سرمایه خالص انحصاری. مارکس اشکال سرمایه، مدارج گوناگون و مراحل دگردیسی آن را به تفصیل و با مثال‌های فراوان توضیح می‌دهد.

سرمایه از سه مرحله می‌گذرد: پولی، تولیدی و کالایی. سرمایه پولی در ورود به بازار کار، با نیروی کار و وسایل تولید همراه می‌شود، و به صورت سرمایه تولیدی یا سرمایه بارآور در‌می‌آید. سرمایه تولیدی با تولید کالا به سرمایه کالایی متحول می‌شود. کالا با ورود به بازار به نوبه خود، پول فراهم می‌آورد که باز بخش اعظم آن به سرمایه پولی بر می‌گردد و آن را با شتاب و شدت بیشتری به حرکت می‌اندازد. به نظر مارکس این سیر دورانی، مدام تندتر و پیچیده‌تر می‌شود.

پویایی و رشد دایمی سرمایه

در روند رشد سرمایه و بازتولید آن، مارکس مراحلی مانند تجمع، انحصار و تمرکز را تشریح می کند. سرمایه تولیدی از آغاز دو بخش دارد: ثابت و شناور ‌(ناپایدار). سرمایه شناور است که کار را به استخدام می‌گیرد (با تمایز میان کار مجرد و کار مشخص، کار مولد و غیرمولد). با ارزشی که بر اثر کار (یک نیروی اجتماعی) پدید می‌آید و به صورت کالا مجسم می‌شود، یک “ارزش افزوده” برمی‌گردد که سرمایه را باز هم فربه‌تر می کند. مارکس شکل‌های گوناگون ارزش افزوده یا اضافی را به صورت مفصل و فنی توضیح می‌دهد.

سرمایه در روند رشد خود، با دینامیسمی درونی و وقفه‌ناپذیر مدام رشد می‌کند و مانند توده بهمن، مدام بزرگتر می‌شود و تمام موانع را از سر راه بر می‌دارد، یا “آنها را می‌بلعد تا خود فربه‌تر شود، و وقتی دیگر مانعی نبود، سرانجام خود را می‌بلعد.” به نظر مارکس بزرگ و انبوه شدن در ذات سرمایه است، و ثابت ماندن در حکم مرگ آن است. او تلاش می‌کند ثابت کند که این رشد تا ابد ممکن نیست و در جایی به رکود و سپس بحران می‌کشد و آنگاه است که ساعت مرگ سرمایه فرا می‌رسد.

سرمایه دمادم تضادهای درونی خود را می‌آفریند، که در بحران‌های اقتصادی تظاهر می‌یابد. تضاد اصلی که سرنوشت سرمایه را رقم می‌زند، تضادی است که میان سرشت جمعی نیروی کار برای تولید ارزش اضافی (سرچشمه سرمایه) و شکل فردی مالکیت ابزار تولید و محصولات تولیدی در می‌گیرد. همین تضاد است که سرانجام رشد سرمایه را به بن بست می‌کشد و ناقوس مرگ آن را به صدا در می‌آورد.

بحران در ذات سرمایه

جلد دوم بار دیگر از فرایند تولید سرمایه‌داری سخن می‌گوید و از بازسازی فراگرد دورانی و بی‌پایان سرمایه (از روند تبدیل سرمایه به کالا تا مرحله سرمایه به سرمایه و…) تا برخی از جوانبی که در جلد اول کتاب مسکوت مانده بود: انواع تولید (تولید کالا و مواد مصرفی تا تولید افزار تولیدی)، اشکال سود و بهره و

مارکس نکته‌ای را یادآور می‌شود که برای درک بحران‌های نظام مهم است: در فراگرد بغرنج انباشت سرمایه، پس از تراکم و تمرکز و انحصار، بخشی از نقدینه خود را از روند تولید آزاد می‌کند و به صورت سرمایه خالص مالی به جریان می‌افتد. انبوهه‌ ثروت فردی بر کل روند تولید چیره می‌شود و بر سیر آن تأثیر می‌گذارد. اصل “کمترین سرمایه برای بیشترین بهره” رقابت طبیعی کار با سرمایه را به رقابت شدید سرمایه با سرمایه متحول می‌کند. هرگاه سرمایه به سودی هم ارز با موازین مشخص رقابت در بازار دست نیابد، کل نظام دچار بحران می‌شود.

مارکس بار دیگر نتیجه می‌گیرد: “انحصار سرمایه برای شیوه تولیدی که خود با آن و تحت‌تأثیر آن شکوفا شده، به صورت مانع رشد در می‌آید. تضاد میان تمرکز وسایل تولید از سویی و سرشت اجتماعی نیروی کار از سوی دیگر به حدی می‌رسد که همنشینی آنها دیگر در پوسته‌ سرمایه‌داری نمی‌گنجد. این پوسته سرانجام می‌ترکد.”

مژده‌ی نابودی سرمایه‌داری

جلد سوم سرمایه به پدیده‌ها و کارکردهای مشخص نظام سرمایه‌داری بر پایه‌ی داده‌ها و گزاره‌های نظری دو جلد پیشین کتاب می‌پردازد. روابط کاری و موازین دستمزد، مناسبات تولید و توزیع و مصرف، رقابت بنگاه‌های مالی و تجارتی، سرمایه گذاری در زمین و املاک غیرمنقول و سرانجام مقاومت مزدبگیران به صورت مبارزه متشکل طبقاتی

مارکس از جمله توضیح می‌دهد که با پیشرفت فنی، تناسب میان سرمایه ثابت و سرمایه شناور به سود اولی به هم می‌ریزد، در حالیکه بیشترین سود همیشه از بخش دوم ناشی می‌شود. با پایین آمدن میزان سود، انگیزه‌ تولید افت می‌کند، و سرمایه از رشد و تکامل، یعنی عنصر حیاتی خود دور می‌افتد. علایم بیماری به صورت رشته‌ای از عارضه‌های اقتصادی و اجتماعی ظاهر می‌شود. سرانجام با یورش گورکنانی که سرمایه‌داری خود آفریده است (پرولتاریا) ناقوس مرگ آن به صدا در می‌آید.

مارکس فروپاشی قطعی حکومت سرمایه را مژده می‌دهد: “هر نظم تاریخی در تکامل جامعه، پایه‌های مادی سامانه‌ای برتر را فراهم می‌آورد. هر شکل اجتماعی در مرحله معینی از کمال، جای خود را به نظمی بالاتر می‌دهد. هنگامی که تضاد میان مناسبات توزیع ثروت، که بازتاب شکل تاریخی مناسبات تولیدی هستند، با نیروهای تولید و ظرفیت‌های تولیدی به نهایت برسد، تعارض دامنه و ژرفای بی‌سابقه‌ای پیدا می‌کند. در این حال برخوردی قطعی میان تکامل مادی تولید و شکل اجتماعی آن پدید می‌آید.” مارکس این شرایط را زمینه‌‌ای برای انقلاب اجتماعی می‌داند.

مارکس و دنیای ما

آیا نظریات مارکس به درک و تحلیل یا گره‌گشایی از بحران فراگیر کنونی کمکی می‌کند؟ پاسخ را باید در پرسشی دیگر جست: آیا از جامعه‌ای که مارکس توصیف و نقد کرده، امروزه اثری باقی مانده است؟

برخی از ژرف‌نگری‌های کتاب سرمایه هنوز روشنگر است: برای نمونه این نظر که رشد سالم و متوازن سرمایه بر پایه‌ تولید مداوم ارزش استوار است. برای مارکس کار انسانی تنها سرچشمه‌ هرگونه ارزشی است. سرمایه‌داری بر تولید ارزش متکی است، اما در نظمی آشفته و مهارگسسته، شیوه‌های انحرافی و تقلب‌آمیز رواج می‌یابد که سودآوری را بدون هیچ ارزشی ممکن می‌سازد. بورس‌بازی و معاملات بی‌پایان با اوراق بهادار

در بورس هیچ ارزش تازه‌ای تولید نمی‌شود، همان ارزش ثابت است که مدام میان بورس‌بازان دست به دست می‌شود و قیمت صوری آن بالاتر و بالاتر می‌رود. اما این رشد “پفکی” حد دارد؛ در جایی حباب می‌ترکد. گرایش نئولیبرال که از اوایل دهه ۱۹۸۰ در نظام مالی رواج یافت، نه تنها با این بی بندوباری کاری نداشت، بلکه آن را تشویق نیز می‌کرد.

واقعیت این است که مارکس آثار خود را در دوره کلاسیک سرمایه‌داری، در نقد نظرات آدام اسمیت و داوید ریکاردو و سایر اقتصاددانان قرن نوزدهم نوشته بود. از آن نظم اقتصادی امروزه چیز زیادی باقی نمانده است. مناسبات پولی و امور بازار در جهان امروز با قواعدی یکسره متفاوت با قرن نوزدهم کار می‌کنند. بازبینی‌های متوالی در ساز و کار سرمایه‌داری، به ویژه با نظریات کینز در نیمه اول قرن بیستم، سرمایه‌داری را به ضوابطی معقول مجهز ساخت و به آن سیمایی متعادل‌تر داد، که در عین تأمین رشد اقتصادی، تعادل و تعامل اجتماعی را نیز تا حد زیادی امکان‌پذیر می‌سازد.

از بدبختی و تیره‌روزی مخوف قرن نوزدهم، یعنی زمانی که زحمتکشان “چیزی جز زنجیرهای اسارت خود” را نداشتند، نیز چیز زیادی نمانده است.

در میان آثار کارل مارکس، نوشته‌های اقتصادی او بیشترین حجم را دارد، اما امروزه کمتر به این آثار مراجعه می‌شود.

خشتک

سپتامبر 24, 2008

اصولاً این عادت خوبی نیست که انسان در باب هر موضوعی دهان گشادش را باز کند و به فضل پراکنی بپردازد که این فضولات (و به حق فضولات) عموماً گستره ی وسیعی، از فلسفه ی سیاست گرفته تا آناتومی مهبل خانم هانا آرنت را شامل می شود. ولی گاهی من باب لمپن بازی هم که شده ابراز عقیده کارساز خواهد بود، بویژه روزی که پروگرسیو راک شنیدن جوات بازی شود و رپ شنیدن اصل Up to date بودن!

مبحث رپ شناسی یکی از سئوالات بنیادینی بوده که از زمان پیدایش انسان نئاندرتال در ذهن بشر شکل گرفته و در تمامی ادوار تاریخ نوع بشر به نحوی بدنبال ارضای غریزه پرسشگری خود در باب این پرسش بنیادین هستی بوده که اساساً و اصولاً رپ چیست؟

صرف نظر از تاریخچه و جنبش و سیاهپوستی و تن ماهی و زن حامله که همگی در عین بی ربطی شدیداً مرتبط با موضوع سبک رپ هستند، نگرشی ساختار شناسی از منظر تاریخ می تواند جهت معرفی این سبک موسیقی [مصرّاً در این نوشتار سویه ی ایرانیزه شده آن مدّ نظر است] راهگشا باشد.

اندیشمندان مکتب اصفهان پیدایش رپ را به نوعی افول به دوران بشر نئاندرتال به حساب می آورند. از منظر این دسته دوران طلایی تکامل اصوات و صداها به ردیف ها و دستگاهها به یک باره با پیدایش این سبک غنی موسیقایی به Fuck رفت و اصلاً چه نیازی هست بشر ایرانی ردیف و دستگاه بداند همین که لال نباشد خود نوعی خوداشتغالی خواهد بود.

از سوی دیگر روانشناسان معتقدند Subjective بودن معانی هم سبب شده تا واژه ی RAP با واژه ی RAPE هر دو در مخیّله ی -اگر وجود داشته باشد- صنعت کاران رپ معنای واحدی یابد. این گروه اشعاری با مضمون رزم آوری های Rap بازها در پارتی های خیالی را شاهدی بر مدّعای خود می آورند. حال هرچند این آثار هنری! در ژانر Science Fiction طبقه بندی شوند. (من باب مثال نموده شدن چندین- بالای چهار عدد- هلو توسط یک زاخار…! در یک نوبت شب تا صبح). با این وجود یونگ وجود این سبک را که موجب تقویت قوّه ی تخیّل جوانان این مرز و بوم است نه تنها لازم می داند بلکه به علّت فراهم آوردن زمینه ای جهت آنالیز ذهن ناخودآگاه ملّت ضروری می داند.

اقتصاد بازان ( اقتصاد دان به معنای واقعی نداریم، لطفا سئوال نفرمائید) ایرانی نیز با استناد به قطعه ای با مضامین هلو، کوکولی و وعده ی غذایی… معتقدند توهم استفاده از کوکائین حین مصرف شیشه به علّت عدم شناخت کافی نسبت به انواع حالات گوز شدن موجب شده تا حالت تورّمی در بازار این محصول برخلاف سایر اقلام مهار شود. در این میان واژه شناسان نیز بهره گیری رپ بازها از قابلیّت واژه زایی زبان فارسی را می ستایند.

ادیبان از دیگر سوی روش بکاررفته در توصیف پارتی های شبانه را به چالش می کشند و مثلاً شعر:

دور تا دور نشستن،

خیارا دسته دسته ان…

هلو ها مستِ مستن؛

را دست آویزی قرار می دهند تا اعراض از سبک سوررئال را به چشم بکشند.

با این حال کد نویسان گشاد حامی GNU Project از رسوخ ایده ی Open source در شعر فارسی خشنودند و عموماً اشعار رپ فارسی را الهام بخش کارهای خود هنگام کد نویسی می دانند. جهت تنویر می توان به ابیات زیر اشاره کرد:

گفتم آلوچه،

آخه کلوچه،

بیا تا بریم تو کوچه،

[بقیه داستانم به تو چه...]

همه فهم بودن (اصلاً منظورم پیش پا افتاده نیست) این اشعار نیز سبب شده تا این روزها کم کم به دیالوگ رایج نسل جوان تبدیل شود. پس در پایان می توان اذعان داشت عشق ورزیدن به پینک فلوید و شنیدنش این روزها نه تنها نمادی از اُمّل بودن است بلکه مصداق بارز جوات بازی خواهد بود.

در پایان شما از خواندن داستان خشتک، که به نحوی روایت ضد قهرمانانه ی جواتی است که در انتها به خودانکاری می رسد، خشنودید.

بهانه نوشتن این متن حضور بزرگواری است در ۳۶۰ که مدت‌هاست با افاضات شریفشان در باب قومیت گرایی و تاکید بر مزایای نژادی و نژاد گراییشان، مایه آزار یا گاه مزاح یا تبسمی را فراهم می‌کنند. این بزرگوار که از حیث زمان تولد جسم شریفشان کهیل به حساب می‌آیند (گر چه این کهولت به ذات موید عیب نیست،‌بلکه آن‌جا که اسباب ایجاد یک حلقه عصمت یا مصونیت شود شایسته انتقاد و تخریب است؛ چنان چه این گران‌جان‌مرد در نقشی پدرخوانده‌وار نشسته باب هرگونه نقد را بر خود بسته و علم قومیت و کهولت بر هر اندیشه مخالف سپوخته) در اقدامات پیشین ما اقدام به پاک کردن هر گونه اندیشه‌ای (ولو به نثری معقول و آرام و منطقی) در تریبونشان که مخالف با اندیشه‌های بی‌بنیاد ایشان بوده نموده‌اند و آن منبر شریفه را تنها مهبل ورود دوستان شریفشان کرده‌اند که من باب ملامست اسافل شریف ایشان به ابذال و انزال واژگان دایی و عمو و کاکو و غیره مبادرت کنند. در این‌جا، ما، اهالی کریتیک، در نقدی که موجدش انتقاد از اندیشه‌های منحرف، بیمار، بی‌بنیان و البته ایجاد ابر-شخصیت‌های پوشالین در جهان مجازی است بیانی چند در باب عقاید قوم‌گرایانه (چه از مجرای صوتی این گرانقدر، چه سایر سبک‌سران قوم‌گرا) معروض می‌دارد:


۱- سن تنها آن‌جا موجد حرمت است که تبدیل به زره یا قلعه‌ای برای پناه بردن سست رایان و بی‌معنایان نباشد؛ در هر حال من باب رعایت حرمتی دیگر (که نه شایسته چنین موقعیت و چنین بزرگوارانی، که شایسته شایستگان آن حرمت و به معنی حقیقی بزرگترها است) و من باب عادت ما نهایت تلاش خود را جهت حفاظت از مجادلات و مباحثات در قلمرو منطق انجام دادیم، اما رفتارهای خویشتن‌مدار این بزرگوار و نیز نظام مرید-مرادی پوچ و مسخره حول ایشان (فاقد هر گونه ابتنا بر درک یا فهم یا شعور یا سواد یا منطق ایشان) ما را به وادی عملکرد رادیکال می‌کشاند، فلذا …….


۲- قوم گرایی در ایران از چند منظر قابل بررسی است؛ نخست می‌توان از منظری تاریخی به نتایج مبارک این گونه معتقدات نگاه کرد: قوم گرایی در این صد ساله (شکر خدا) نتایجی یکی از یکی شیرین‌تر و پر افتخارتر به بار آورده: من باب مثال همدستگی امثال و هم‌پالکی‌های پیشه‌وری با قرمساق‌های حزب توده-کمونیزم ایرانی که به شکر خدا در تاریخ هر دوی این فرقتین شریفتین سربلندند و کارنامه‌ای پر از مفاخر دارند؛ ملی‌گرایی گیل هم به آشوب‌های میرزا کوچک انجامید که اگر نبود مبارزات سگ انگلستان، رضاشاه (و به قول بهار: شغال بیشه مازندران را، نگیرد جز سگ مازندرانی) حالا این دو تکه (گیلان و آذربایجان) از ته‌مانده این بشقاب به گه نشسته هم طعمه دهان جوجه کمونیست‌های به دامان سرمایه‌داری چسبیده بود؛ خاطره کردهای استقلال طلب را هم قطعاً از یاد نبرده‌ایم، هم میهنانی که دست در گردن صدام حسین قصد کرده بودند جدا کردن کردستان را از ایران و لابد چسباندنش به مملکت اسلامی-عربی عراق و هنوز یادمان نرفته سرهای بریده با موزائیک پاسدارهای ایرانی را در جبهه‌های غرب؛ خاطره و جنایت و حماقت‌های پان ترکمن‌ها و پان عرب‌ها و پان‌بلوچ‌ها را هم یادمان نرفته؛ این یعنی به قول همان بزرگوار شریفمان اگر بخواهیم «مدرن!!!» فکر کنیم و هر اندیشه را از نتایجش ارزش گذاری کنیم و تحلیل و نقد، روی قوم‌گرایی و پان‌فلانیزم ابیض من وجه البیضه است… البته چندان خرده‌ای به قوم‌گرایان ایرانی نمی‌توان گرفت، در تمام دنیا هر جا این گونه قوم‌گرایی پا گرفته نتایج شومی برای ملت و دولت آن قلمرو حکومتی داشته: جدایی‌طلبان باسک و ایرلند و انفجارها و ترورها و…، چچن، یوگسلاوی، آفریقای مرکزی و غربی و


منظر دوم می‌تواند مستقل از تاریخ مساله قوم‌گرایی باشد، در واقع نگاهی از منظر اندیشه و تاریخ اندیشه. برخلاف چیزی که این بزرگوار (و سایر بزرگواران سبک‌‌مغز قوم‌گرا حقنه می‌کنند) قوم‌گرایی اصلاً مساله‌ای از آن جنس مسائلی که مدرنیته رویشان صحه می‌گذارد نیست: در واقع مدرنیته (و همه مکاتب مشتق از آن) نه تنها بر ماهیت قوم صحه نمی‌گذارند، بلکه مدام عقل مدرن وجود ارزشی به نام عصبیت قومی را به چالش می‌کشد و تمایز بین دولت-ملت‌ها را تنها تا جایی که منافع ملی تامین شود (نه مرزهای نژادی و قومی و زبانی) به رسمیت می‌شناسد:‌در واقع در پناه همین یکتایی و در پناه یکتایی‌ای که اسلام (به عنوان ایده‌ئولوژی واحد) به مردم این سرزمین می‌داد تا به حال این مجموعه رنگارنگ از اقوام در یک قلمرو مانده‌اند. شاید بتوان گفت که مدرنیته و مکاتب مولدش مثل مارکسیزم و کمونیزم همه از نگاهی کاملاً توتالیتر تنها به وجود یک سیستم واحد اندیشه و فرهنگ (همان فرهنگ موجد و مشوق مصرف انبوه و کار انبوه نیروی کار) معتقدند و چندان جایی برای مطرح شدن مساله قومیت باقی نمی‌گذارند: در واقع از منظر مدرنیته بشر تنها در چارچوب حقوق بشر می‌تواند صاحب امتیازاتش شود،‌حقوقی که بدون توجه (یا حتی با انکار) وجود تفاوت‌های قومی و نژادی، برای همه وضعیت و حقوقی یکسان در نظر می‌گیرد. این یعنی در نظام عقلانی مدرن اساساً قومیت (ترک بودن یا لر بودن یا …) هیچ ارزش یا معنایی ندارد و همه این مفاهیم و ارزش‌ها می‌بایست در یک تلقی واحد از فرهنگ (تلقی عقل‌گرای کانتی یا مثلاً کمون مارکسی) حل و ادغام شون.


در دهه‌های اخیر اما با ظهور تلقی پست‌مدرنیتی از فرهنگ، گاهی به نظر می‌رسد که یک نوع تائید ضمنی بر مساله قوم‌گرایی گذاشته شده؛ البته این از جنس همان سطحی‌نگری و شتاب‌زدگی زنانی است که مقاربت خران را می‌دیدند و می‌گفتند: مرحبا بر این فحل فرید؛ در واقع اتفاقی که افتاده این بوده که چرخ تولید مدرنیزم با درک تحولات فرهنگی و سنتزی که از دیالکتیک درونی‌اش بر می‌آمد دریافت که با انکار صداهای دیگر موجود در جامعه نمی‌تواند چرخه مصرف را با قوت پیشین اداره کند، در نتیجه سعی کرد با ایجاد بازارهای کلاستر شده (به واسطه فرهنگ) و چند صدایی فرهنگی در جامعه خود به طور کنترل شده و با پیش‌خورد خودش نظام آتی تولید را مدیریت کند: نتیجه مثلاً غلبه فرهنگ مصرف مواد آرایشی در مردان به واسطه به رسمیت شناختن سی‌سی‌ها در جامعه بود، و قس علی هذا… اما حتی در همین بازی هم تا جایی که بحث مرغ همسایه جوامع غیر غربی نبود مساله قومیت همیشه انکار شد: انگلستان با همه تفکیک هویتی سه قوم اصلی شاکله‌اش هیچ‌گاه درگیر چنین مساله نشده، یا آمریکا با تمام تکثر و گونه‌گونی فرهنگ‌های موجود در آن. در این میان بازی قوم‌گرایی تنها ابزاری برای تحریک جوامع غیر غربی به درگیری و تضعیف درونی بوده، و اساساً ارتباط معنایی یا کنایی با آن‌چه تکثر فرهنگی پست مدرن خوانده می‌شود ندارد؛ در واقع پست‌مدرنیزم مدافع خرده‌فرهنگ‌های مغلوب (یا منحرف) جامعه است، نه مفهومی دمده و از کار افتاده مانند قومیت.

۳- چه کسانی از مطرح کردن قومیت و تمایزهای آن و پان هر کوفتیزم منفعت می‌برند:


اول: خیل بلها و حمقا و ساده‌لوحانی که به طور کل همیشه پشت هر اندیشه بشری (به تصادف آماری یا شانس یا …) می‌شود پیدایشان کرد؛ حتی در دشت‌های افغانستان و اردوگاه‌های طالبان: برای این عده قوم‌گرایی صرفاً گونه‌ای ابزار ارضای ادونچریزم و تخم‌جن‌بازی و شیطنت است؛‌در واقع گونه‌ای اندیشه منحرف که با پناه بردن به آن می‌توان هیجان زندگی را بیشتر کرد.
دوم: خیل فرصت طلبانی که این قوم‌گرایی برایشان فرصت مطرح شدن و ارزش یافتن را فراهم می‌کند: عده‌ای که به رغم تهی بودن مطلق اندیشه و منطق و سوادشان،‌به صرف ارائه نظری مخالف یا رادیکال یا معاند برای خود جذب سیمپات و اتوریته و خشتک و تنبان می‌کنند.
سوم: کسانی که با پناه بردن به قوم گرایی این امکان را می‌یابند تا خود را از هویت جهان سومی کشورشان جدا کنند و با تمسک به قوم متبوعشان به گونه‌ای نشان دهند که از فرهنگ سرزمین مادریشان ایزوله بوده‌اند و تعلقی به محیط جهان سومی آن ندارند: شاهد برای این موضوع را در بین اهالی آذربایجان ایران و ارامنه مقیم ایران می‌شود زیاد دید.
چهارم: اشخاص حقیری که اندیشه کوچک کردن ایران و فراهم کردن مقدمات ظهور و حضور بیگانگان در سر دارند، که شمارشان در این صد سال کاملاً واضح و قابل اعتنا بوده.
پنجم: دون‌ژوان‌هایی که این عرصه برایشان دکان طرح شخصیت و بدن‌نمایی و … است.

۴- چه می‌توان کرد:


الف- نفی هر گونه قوم‌گرایی افراطی، احترام یکسان به تمام اقوام و تاکید بر تمایزات و شباهات آن‌ها، و تلاش در جهت سرکوب کردن و مبارزه ایده‌ئولوژیک با هر چه تلاش در جهت بر هم زدن وضعیت باثبات و مستعمل فرهنگی کشور را دارد.
ب- تاکید بر هویت واحد ملی و انسانی
ج- فراهم آوردن مبنای منطقی و فلسفی لازم جهت رد کردن منقسمان بر مبنای قومیت و نژاد
د- مراجعه به تاریخ
ه- مراجعه به منزل عقل از منازل سلوک و حضور انسان
و- پرده‌گشایی و رونمایی از شخصیت آلوده یا حقیر و نیات پلید قوم‌گرایان افراطی